ثمینثمین، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 7 روز سن داره
ثناثنا، تا این لحظه: 20 سال و 6 ماه و 22 روز سن داره

ثنا و ثمین هدیه های آسمانی

دلنوشته مامانی و دست زدن ثمین گلی

سه روزه که مامان جون و خاله محبوبه اومدن پیشمون.ثنا که سر از پا نمیشناسه، چون همبازی براش پیدا شده.البته این همبازی12سالی از خودش بزرگتره.خیلی با هم تفاهم دارن،ثنا میره پیش دبستانی و خاله میره پیش دانشگاهی.شبها تا دیروقت با هم تو اتاقش بازی میکنن . ثمین هم از اینکه مامان جون و خاله هم میتونن بغلش کنن وباهاش حرف بزنن خوشحاله .بچه اینقدر سر شوق اومده که دیروز شروع به دست زدن کرد. الهی قربون اون دستای کوچمولوت برم .سه ماهه که من دارم بهش دست زدن یاد میدم ،دیگه داشتم ناامید میشدم.نگو جمع کرده بود که مامان جونش رو خوشحال کنه.از اینکه وقتی دست میزنه صدا میده خودش بیشتر خوشحال میشه.   همش 2 ماه همدیگه رو ندیدیم ولی دلمون خیلی برای هم ت...
5 مرداد 1391

نی نی دندون درآورده

ثمین گلی،این مدت که برات ننوشتم،هم مهمون داشتیم وهم مسافرت رفتیم.خاله مهتاب روز عید فطر اومد و دو روز بعدش همه با هم رفتیم دزفول.همون روز صبح که میخاستیم حرکت کنیم خاله مهتاب متوجه شد که دندون پایین از سمت راستت دراومده و کلی ذوق زدیم. حالا هم که یه هفته ازش گذشته دندون جفتیش و 2تای بالائی هم دیگه نزدیکه دربیان.الهی مامان فدات بشه که تو این روزا داری چی میکشی!به هر چیزی که دستت برسه میزاری تو دهن و محکم فشار میدی.انگشتامون که دیگه جای لثه گیرها رو هم پر کرده.خدا کنه زودی دربیان و راحت بشی عزیز دلم. ...
5 مرداد 1391

غذای کمکی

ثمین خانومی.از پنج ماهگی کم کم  شروع کردیم بهت حریره بادوم دادیم.از یه قاشق نصفش رو بیرون میدادی.بعد از دو سه هفته،سوپ هم برات درست کردم،اما جفتشون رو با بی میلی تمام میخوردی.     یه شب بابا یه کوچمولو از دسر ابجی ثنا   بهت داد،اینقدر خوشت اومد و با ولع خوردی   که برای قاشق بعدی دست و پا میزدی.بار دوم هم که خوردی برای سومی نزدیک بود با سر شیرجه بزنی توی ظرف دسر ثنا! دیگه اجازه ندادم بخوری.آخه ترسیدم، چون مواد نگهدارنده داشت.خلاصه فردای اون شب برات سرلاک خریدیم. این یکی رو خوب میخوری خدا رو شکر.  2هفته پیش که بهداشت بردمت و شروع به خوردن سرلاک کردی  ماشااله...
5 مرداد 1391

نی نی به حرف اومده

ثمین جونی.         امروز عصر همینجور که تو کرییر نشسته بودی شروع به گفتن(د د د د د)کردی.و خودت کلی ذوق میکردی و با اراده ی بیشتری تا شب که خوابیدی تکرار کردی مبادا فراموش کنی.ظهر هم که داشتم بهت سرلاک میدادم میگفتی(ام م م م م م)قربونت دیگه به کلمه مامان نزدیک شدی جییییییییگلی نمیدونم چرا تاریخها اشتباه شدن؟!این خاطره مربوط میشه به 16 مرداد! ...
5 مرداد 1391

فقط عکس

این پست رو اختصاص میدم به عکسهای فرشته هام: این عکس رو فروردین کنار رودخانه ی دزفول گرفتیم. حتما بقیه رو ببینید: این چند تا هم مربوط میشه به همین سری که خرم اباد بودیم.پارک بهشت تو راه برگشت به بوشهر.ثمین نقاب ثنا رو اینجوری سرش میذاره.عین تل سر کردنش برعکسه! عکسهای زیر هم مال عیده که دزفول بودیم.باغ پسر خاله ی بابا هفت سین خونه ی مامان جون مهری هفت سین خودمون که بعد از عید توسط ثنا چیده شد.البته سبزه ش هم از مهد بهشون داده بودن که بردیمش برا خاله مهتاب ثنا کنار قلعه ی فلک الافلاک خرم اباد.عید با همکار بابا (عمو محسن و خاله نسرین)رفتین.هوا سرد بود و یه روسری از مامان ج...
13 تير 1391